تبليغاتX
آنچه شناختم نبود...وآنچه بود نشناختم...

آنچه شناختم نبود...وآنچه بود نشناختم...



آخرین حرف : روزی خدا را ملاقات خواهم کرد

باقی راه را

 

      باید بی صدا

 

              و در سکوت رفت ...

 

حتی باید با هر قدم

     

        اثر قدم قبلی را نیز از بین برد ...

 

 

از تمام دوستانی که تو این مدت لطف داشتن و وبلاگ منو می خوندن و نظر می دادن واقعا متشکرم و برای همشون ارزوی سعادت دارم

نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:17 توسط نیایش | 

معشوقه ی حقیقی

اول رخ خود به ما نبایست نمود

                 تا آتش ما جای دگر گردد دود

اکنون که نمودی و ربودی دل ما

                ناچار تو را دلبر ما باید بود

 

هرگز نتوانستم به معشوقه های زمینی آنگونه که تصور از عشق داشتم عشق بورزم . چرا که آنها همیشه با تصوری که من از معشوق در ذهن خود داشتم فرسنگ ها فاصله داشتند . گویا سرابی بیش نبودند .

 

آری ! من دل به ان معشوقه ی آسمانی دادم چرا که او دقیقا حقیقتی از همان تصویری بود که من در ذهن خود از معشوق داشتم .

 

همه را بیازمودم  ز تو خوشترم نیامد

     چو فرو شدم به دریه  چو تو گوهرم نیامد ...

 

آری ! این همان معشوقی بود که سالها دل ن بی انکه او را بشناسد به او عشق ورزیده بود و اکنون که او را - گمگشته ی دیرین خود را - یافته است سر از پا نمی شناسد .

تا تو را دیدم دل زغیر برکندم

         گر تو بر سر جنگی  من سپر بیفکندم ....

 

این است ان معشوقی که لایق ان است که دستان ات را به سوی اسمان بلند کنی و با جان و دل فریاد برآوری :

دانی که چها چها چها می خواهم

             وصل تو من بی سر و پا می خواهم

فریاد و فغان و ناله ام دانی چیست

             یعنی که تو را  تو را  تو را می خواهم

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:29 توسط نیایش | 

هفته ی دفاع مقدس مبارک

همیشه احساس می کنم شهدا یه راه میان بر برای رسیده به خدا داشتن

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون راستش بهشون حسودیم می شه

من و امثال من باید کلی تو این دنیا جون بکنیم تا بلکه بتونیم نصف راهی رو که اونا رفتن رو بریم .

خوش به حالشون ...

نمی دونم چرا این روزا زود به زود دلم برای این شعر تنگ می شه :

سبكباران خراميدند و رفتند ............................مرا بيچاره ناميدند و رفتند

سواران لحظه اي تمكين نكردند.......................ترحم بر من مسكين نكردند

سواران از سر نعشم گذشتند..........................فغان ها كردم اما بر نگشتند

اسير و زخمي و بي دست و پا من ..................رفيقان اين چه سودا بود بامن

رفيقان رسم همدردي كجا رفت.......................جوانمردان جوانمردي كجا رفت

مرا اين پشت مگذاريد بي تاب........................گناهم چيست پايم بود در خواب

اگر دير امدم مجروح بودم .............................اسير قبض و بست روح بودم

در باغ شهادت را نبنديد ...............................به ما بيچارگان زان سو نخنديد

رفيقانم دعا كردند و رفتند..............................مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها كردند در زندان بمانم..............................دعا كردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان اسمان بود..............................شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند اين نردبان را............................چرا بستند راه اسمان را

مرا پايي به دست نردبان بود............................مرا دستي به بام اسمان بود

شهيد؛ تو بالا رفته اي من در زمينم...................برادر رو سياهم شرمگينم

مرا اسب سفيدي بود روزي............................شهادت را اميدي بود روزي

در اين اطراف دوش  اي دل تو بودي.................نگهبان ، ديشب اي غافل تو بودي

بگو اسب سفيدم را كه دزديد ............................اميدم را اميدم را كه دزديد

مرا اسب چموشي بود روزي...........................شهادت مي  فروشي بود روزي

شبي چون باد بر يالش خزيدم............................به سوي خانه ي ساقي دويدم

چهل شب راه را بي وقفه راندم..........................چهل تفسير ساقي نامه خواندم

ببين اي دل چقدر اين قصر زيباست....................گمانم خانه ي ساقي همين جاست

دلم تا دست بر دامان در زد...............................دو دستي سنگ شيون را به سر زد

اميدم مشت نوميدي به در كوفت.........................نگاهم قفل در ميخ قدر.كوفت

چه درد است اين كه در فصل اقاقي.....................به روي عاشقان در بسته ساقي

بر اين در ،واي من قفلي لجوج است....................بجوش اي اشك كه هنگام خروج است

در ميخانه را گيرم كه بستند...............................كليدش را چرا ياران شكستند

من اخر طاقت ماندن ندارم...............................خدا يا  تاب جان كندن ندارم

دلم تا چند يا رب خسته باشد.............................در لطف تو تا كي بسته باشد

بيا باز امشب اي دل در بكوبيم .........................بيا اين بار محكمتر بكوبيم

مكوب اي دل به تلخي دست بر دست ..................در اين قصر بلور اخر كسي هست

بكوب اي دل كه اينجا قصر نور است..................بكوب اي دل مرا شرم حضور است

بكوب اي دل كه غفار است يارم.........................من از كوبيدن در شرم دارم

بكوب اي دل كه جاي شك و ظن نيست.................مرا هر چند روي در زدن نيست

كريمان گرچه ستارالعيوبند................................گداياني كه محبوبند خوبند

بكوب اي دل مشو نوميد از اين در......................بكوب اي دل هزاران بار ديگر

دلا پيش اي تا داغ ات ببويم..............................به گوش ات قصه اي شيرين بگويم

برون ايي اگر از حفره ي ناز ...........................به رويت مي گشايم سفره ي راز

نميدانم بگويم يا نگويم .....................................دلا بگذار تا حالا نگويم

ببخش اي خوب ؛ امشب ناتوانم .........................خطا در رفته از دست زبانم

لطيفا رحمت اور من ضعيفم.............................قوي تر از من است امشب حريفم

شبي ترك محبت گفته بودم................................ميان دره ي شب خفته بودم

ني ام از ناله ي شيرين تهي بود.........................سرم بر خاك طاقت سر نمي سود

زبانم حرف تا حرفي نمي زد.............................سكوتم ظرف بر ظرفي نمي زد

نگاهم خار در جايي نمي كوفت..........................به چشمم اشك غم پايي نمي كوفت

دلم در سينه قفلي بود محكم................................كليدش بود در درياچه ي غم

اميدم گرد اميدي نمي گشت.................................شبم دنبال خورشيدي نمي گشت

حبيبم قاصدي از پي فرستاد ..............................پيامي با بلوري از مي فرستاد

كه مي دانم تو را شرم حضور است.....................مشو نوميد اينجا قصر نور است

الا اي عاشق اندوهگينم .................................نمي خواهم تو را غمگين ببينم

اگر اه تو از جنس نياز است.............................در باغ شهادت باز باز است

نمي دانم كه در سر اين چه سوداست...................همين اندازه مي دانم كه زيباست

خداوندا چه درد است اين چه درد است.................كه فولاد دلم را اب كرده است

خداوندا مرا شرم بندگي كشت............................چه لطف است اين مرا شرمندگي كشت

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:29 توسط نیایش | 

سجاده

وقتي بچه بودم ، بارها و بارها داستانهايي از قاليچه ي پرنده شنيده بودم . قاليچه اي كه آدم روي آن مي نشيند وبا آن  در آسمان پرواز مي كند و حتي بالاتر از جاهايي مي رود كه عقابها اوج مي گيرند .

بزرگتر كه شدم ، با اينكه مي دانستم اين داستانها افسانه اي بيش نيست ؛ اما باز ته دلم آرزوي داشتن قاليچه اي را داشتم كه با آن به آسمانها بروم .

شنيده بودم كه هرگاه انسان چيزي را از ته دل آرزو كند به آن مي رسد و من بارها از ته دل آرزوي داشتن قاليچه ي پرنده را كردم . هميشه هم وقتي اين آرزو را از ته دلم مي گذراندم چيزي در دلم مي گفت كه به اين آرزويم خواهم رسيد .

روزها و شبها گذشت و من بزرگتر شدم و كم كم آرزوي قاليچه ي پرنده را فراموش كردم .

در دنياي شلوغ و پرهياهويي زندگي مي كردم و هميشه دنبال چيزي جدا از اين دنياي خاكي مي گشتم تا مرا از اين دنياي زميني و خاكي آزاد كند و خداوند بزرگم چه راحت چراغي را به دستم داد تا راهم را بيابم . در دنياي خاكي ي تاريك با كورسوي چراغ هدايت رفتم ... رفتم ... رفتم ...

تا رسيدم ، آري من رسيدم به آنچه كه بايد مي رسيدم .

وقتي روزها و شب روي سجاده ي سفيدم نشستم و با موجودي آسماني به سخن پرداختم اوج گرفتن لحظه لحظه ي خود را احساس كردم و آنگاه فهميدم به آرزويم رسيدم.

آري ! سجاده ي من همان قاليچه ي پرنده بود كه با آن به آسمانها سفر مي كردم !

نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:17 توسط نیایش | 

هجرت

گويند  همه ي آدمها در دنيا گمشده اي دارند

و براي پيدا كردن گم شده هاشان  بايد هجرت كنند .

                اي گمشده ي آسماني من ،

براي پيدا كردنت بار سفر را بسته ام .

مي دانم راهم بسي طولاني و پر فراز و نشيب است

  اما من آماده ام !

چرا كه بي تو محو شدن ذره دره ي خود را مي بينم .

آري من آماده ام !

                     آماده ي هجرت از خود !

از خود هجرت مي كنم تا به تو برسم و جاودانگي را در آغوش بگيرم .

راهي بس طولاني پيش رو دارم . با چشمان منتظرت اميدم بخش !

نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:34 توسط نیایش | 

فراسوي خواستن

«تقديم به تنها زني كه چنان دگرگونم ساخت كه بر خود جرات دادم و بر احساسم نسبت به او نام عشق نهادم ! كسي كه ريسمانش هم در بند عشق اسيرم كرد و هم با گرفتن ريسمانش به آسمان ها رفتم !»

 

« فراسوي خواستن »

 

تو ؛ در من و بي من !

من ؛ با تو و بي تو !

در تو چه حرف ها نهفته ، اي راز سر به مهر من ،

و من روزي واژه به واژه جان خواهم بخشيد ؛

                                    اين احساس هاي باراني را !

اين چه نجابتي ست كه در قدم هايت نهفته و مرا تا فراسوي خواستن مي برد ؟!

اي دليل نيازهاي نوراني ؟!

انعكاس برق چشمانت از زمين ؛

تبسم هاي جرقه بر خرمن تو ؛

                     يعني ؛ ريسمان !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:41 توسط نیایش | 

تا کی؟؟؟؟

من در این دنیای خاکی و شلوغ

بارها و بارها تو را گم می کنم و از نو می یابم

                    آه ! چقدر خسته ام

خوش به حال تو که هرگز مرا  گم نمی کنی ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:49 توسط نیایش | 

در میان مادیات

شب خواستم از توسرايم

تن خسته ام خواب طلبيد

روزخواستم بسرايم ازتو ،

تن بي تابم نان طلبيد ...

 

          آه! من چقدر بدبختم !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:37 توسط نیایش | 

مقصد من

روزگاریست دلبستگی هایم رنگ باخته اند

گویا در نگاهم آدمیان جلوه ای دیگر دارند

اینان برای چه می دوند  ؟؟؟؟!!!!!

کدام دلبستگی ست که اینان را چنین به تکاپو واداشته است؟

پس چرا من نمی توانم مانند آنان به این رنگ ها دل ببندم ؟

گویا درون من چیز دیگری می طلبد

گویا در بیراهه ها سرگردانم

اما حسی مبهم

                      به مقصدی دل انگیز نویدم می دهد ...

 

          مرحوم محمد رضا آقاسی

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:29 توسط نیایش | 

معشوقه ی آسمانی

دلخوش عشق شمانیستم 

ای اهل زمین

 

به خدا معشوقه ی من

          

       بالایی ست ....

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:16 توسط نیایش | 

ماندگار ترین

ای ماندگارترینم ؟!

من

آشیان بر قله دارم

                   در انتظار نگه ات

می گذرانم عمر

                    به بوی نفست !

 

     اوخواهد آمد...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:14 توسط نیایش | 

معبود من

ادمیان در مسجد به دنبال تو می گردند

اما ندانم ازچه رو

                من تو را 

در کوهها و دشت ها به وضوح می یابم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:6 توسط نیایش | 

درد جسم - درد روح

هميشه در اوج درد هاي روح ام سخن ها گفته ام

اما زماني كه درد جسم فرياد مي زند همواره خاموش بوده ام

شايد به خاطر اينكه در ان لحظات ياراي نوشتن نداشته ام  و فقط سخن ها گفته ام در دل .

شايد به خاطر اينكه ........

نمي دانم!

كنون براي نخستين بار در تنگناي درد جسمم مي نويسم !

مي نويسم از لرزش انگشتانم ! مي نويسم از نفس هايي كه به سختي بالامي آيند ، مي نويسم از قلبي كه به تندي بر در و ديوار سينه مي كوبد .....

با اينكه درد جسم به اسارتم گرفته اما روح ام بسيار ارام است . آرام تر از هميشه ، خود نيز ازاين آرامش درشگفت هستم ...

هرگز از درد جسم شكايتي نداشته ام . چرا كه من هميشه در اوج درد جسمم ريزش گناهانم را احساس كرده ام . من هميشه سبك شدن لحظه به لحظه ي بارگناهانم را در حين نفس نفس زدن  ميان درد جسم حس  كرده ام . آري ! قسم مي خورم كه به روشني حس كرده ام .

شايد بسياري از انسانها بهترين لحظات و احساسات را در اوج شادي هايشان احساس كرده اند اما براي من بهترين لحظه ؛ لحظاتي ست كه درد جسمي را پشت سر گذاشته ام . و نيز بهترين احساس همان احساسي ست كه در آن لحظات داشته ام . آن حس زيبا را ديگردر هيچ كجايي نيافتم . در ان لحظات گويي در نوري كه اطرافم را احاطه كرده و  نوعي  ازادي را به همراه دارد غرق هستم . گويي هوايي كه تنفس مي كنم هواي ديگري ست . همه چيز و همه كس را به گونه اي ديگر مي بينم .

آه ! حاضرم تمام شب درد جسم را به جان بخرم  اما در انتها باز همان حس زيبا را تجربه كنم.

به ياد داري معبود من؟!

به ياد داري ان شب خاطره انگيز را؟! فقط من بوديم و تو !

من حتي براي لحظه اي نمي توانستم چشم روي هم بگذارم ؟! درد چنان بي تابم كرده بود كه تا صبح بارها و بارها طول اطاق را قدم زدم .

يادت هست همصحبت من ؟! كه در ان سكوت زيبا چقدر با هم حرف زديم ؟ من در دل خود برايت حرف مي زدم و تو نيز جواب مرا ونيز حرف خود را در دل من مي زدي ! خيلي زيبا بود . هر دو براي صحبت دل مرا برگزيده بوديم . هر دو حرفهايمان را ازدل من مي زديم ....

من از احساسم برايت مي گفتم و تو در دلم مي گفتي : هيچ دردي به بنده ام نمي دهم مگر اينكه باعث كاستن بار گناهش شود .

من از اينكه تو هم درد مرا حس مي كردي غرق لذت بودم . گاهي چنان محواين لذت مي شدم كه براي لحظاتي كوتاه درد را فراموش مي كردم اما آن لحظات بسيار كوتاه بودند.

يادت هست حتي درد آنقدر مرا بيدار نگه داشت كه باهم به نظاره ي طلوع خورشيد زيبايت نشستيم !؟

دم دمهاي صبح بود كه آرام گرفتم و خواب در چشمانم نشست .

وقتي بيدار شدم .....

واااااي ! هرگز آن لحظه ي زيبا و آن حس دل انگيز را فراموش نخواهم كرد .

وقتي بيدار شدم ديگر دردي احساس نمي كردم اما گويي بي نهايت در درون من جا گرفته بود . گويي هزاران چشمه ي زلال را سركشيده بودم . گويي هواي پاك هزاران كوهستان را تنفس كرده بودم . احساسي بس زلال و پاك و بي انتها بود .

كاش مي شد دوباره براي يك بار هم كه شده به آن لحظه برگردم ...

احساسي شبيه ..... شبيه .... شبيه آسماني بودن !!!

روزي را به ياد مي آورم  كه دوست زميني ام مي كوشيد دلداري ام دهد تا بلكه دردم را تسكين دهد؟

آه ! من در دل به او مي خنديدم . او نمي دانست كه من با اين درد چنان آشنا هستم كه گوئي جزئي از وجودم شده است .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 20:19 توسط نیایش | 

شب...

                        شب خيز كه عاشقان به شب رازكنند

                        گرد در و بام  دوست  فرياد  كنند

                        هر جا كه دري بود به شب بربندند

                        الا در عاشقان كه شب باز كنند ....

 

 

سكوت سنگين شب در تمام فضا جاريست و من در حجم سياه شب غوطه ورم . آدميان چنان به خواب رفته اند كه گويي هرگز  در تكاپو نبوده اند .

در اين سكوت كه گويي ابديت در آن موج مي زند منم – موجودي زميني -  ......... و معبودم  كه آسماني تر از هر آسمان است . و در بين ما يك دل  و هزاران حرف ناگفته .......

انگشتانم حرفهاي مبهمي را با دانه هاي تسبيح زمزمه مي كنند . ...

همه جا تاريك است اما نمي دانم چرا سجاده ام روشن است .......!!!

اه ! معبود من ! با تمام آسماني بودنت گويي در وجود خاكي ام جا گرفتي ..... نمي دانم ....وشايد اين منم كه در وجود آسماني تو گمم !!!...

اصلا گويي خود را گم كرده ام و وقتي سراغ خودم را مي گيرم به تو مي رسم !!!

من اين پايين نشسته ام و چشم بر آسمانها دارم و تو آن بالايي و چشم بر زمين داري – چه تضاد زيبايي !!!-

من موجودي خاكي و حقير .......تو موجودي اسماني و سرشار از ابديت .....

من سراپا سياهي و تاريكي ....... و تو زلال تر از نور .....

من چنان حقيرم كه به راحتي در ابديت گمم ....... و تو چنان عظيم كه هزاران ابديت در تو گم است ......

حالا اينكه چرا موجودي همچون من در اين شب تاريك ، همصحبت موجودي چون تو شده است .....نمي دانم .....!!!! به قول ابوسعيد ابوالخير : پروانه كجا و آتش طور كجا .......؟!

شايد دليلش اين باشد كه در اين شب تاريك كه سكوت در آن فرياد مي زند فقط من و توايم كه بيداريم .....

دل من خواب را از چشمانم گرفته ؛ اما تو چرا بيداري ؟!

من دوست دارم فكر كنم كه تو فقط به خاطر من بيداري ........

دوست دارم فكر كنم تو امشب فقط براي اينكه من تنها نباشم و همصحبتي داشته باشم بيدار مانده اي ......

آري ! آري ! دوست دارم هميشه همينگونه فكر كنم .......

مي بيني معبود من ؟! مي بيني هميشه همه مي روند و تنها من و توايم كه براي هم مي مانيم ؟!

اكنون كه من و توايم و اين نور مهتاب ؛ مي توانيم در اين شب لطيف ، آنقدر از وجود هم لذت ببيريم كه من نيز از تو بال بگيرم  به توبپيوندم و تو نيز به بالهاي من نگاه كني و بر خود احسنت بگويي ....

معبود من ؟! همانگونه كه تو از ديدن دستان رو به آسمان و اشك چشمان من لذت مي بري .......

وااااي !!! من نيز از ديدن اين سكوت پر از حرف تو چقدر لذت مي برم ......

معبود من !؟ من كه مثل تو بي انتها نيستم ....... ببين چگونه قلبم مي زند .......با اين همه مي كه در اين جام مي ريزي مي ترسم لبريز شود  ؛ حداقل جام را بزرگتر كن تا ظرفيتش راداشته باشد ...........

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:6 توسط نیایش |